تبليغاتX
نقطه خاموش
 
 
یادت را می گیرانم

خاطره ها حلقه می شوند

وآرام آرام پر

یکدست

تا محوشدنم...

 

پ.ن:

 با سلام خدمت همه ی دوستان وخوانندگان عزیز..به نمایندگی از طرف صاحب وبلاگ..وظیفه داشتم ضمن سپاسگزاری ازتوجه،لطف،مهربانی و احواپرسی ها یتان..پست جدیدشان را به ثبت برسانم.. 

و  پس از بهبودی،  مدیریت خواهد شد.باتشکر 

بئاتریس

+ تاریخ ساعت نویسنده |


این هجمه از فکر

مگرچندمین شنبه بازار است  ؟

و من 

با کارهایی که عقبند  از زمان 

از پس تونل هایی  تاریک و نااشنا

که ذهن هم سبقت نمیگیرد.

اطرافم پرشده ازاشیایی که 

تا دیروز نمی دیدم 

چه تازه اند !

این همه تازگی بود و من همیشه 

در پی اش دویده  و جنگیده ام ؟

ثانیه هایی  که چشم 

برای دیدنش دودو می زند 

تنها غرامت این شوالیه است ...

+ تاریخ ساعت نویسنده |

حال عجیبی است 

روزهایی را  که ندارم

شقیقه هایم دیگر دل نمیزنند

 ارزوی محالی نبودو همیشه به دنبالش بودم 

و شاید هم می زند و من نمی فهمم!

فکر کن!

شاید این اخرین اغوشی است که باید در ان نفس بگیری

نفس !نفس !نفس

یا  اخرین نوازشی است که می توانی داشته باشی 

 حیف که اشک مانع از خیره ماندن در چشمانم میشود

دوست داری زمان کش بیاید و تو با دخترت ،با همسرت ،با عشقت، یا با ارزوهایی که نداری ، تنها باشی

چه غریب است وقتی می بینی نمیتوانی حتی ارزو داشته باشی

زمان از تو سبقت گرفته باشد و خاطرات از  پشت پلکهایت پایین  بیاید

از خود بیرون امدن سخت نبود ولی دل کندن نه!

ازمایش سختی است

و شاید هم بهترین انگیزه !





+ تاریخ ساعت نویسنده |